تبليغاتX
انجمن اطلاع رسانی شاخه لر ستان - چهل و یکمین سالروز درگذشت صمد بهرنگی
پیوند با اطلا عات و اطلا ع رسانی

مثل كتاب هاي امروزي كه دست توست نبود كه. جلدش گالينكور بود. قطعش يك مستطيل ِ به افق درآمده. و گيرا بود و بهترين جاي كتابخانه، ايستگاهش. سه بار در روز دست مي كشيدم بر جلدش. دو بار بو مي كشيدم لابه لايش. و تا امروز كه جمع و تفريق كردم دويست و پنجاه و يك بار خواندمش يا خوانده بودند برايم
چهل و سه بار اولي كه شنفتمش، بين خودمان باشد، هيچ نفهميدم. مثل يك ابهام شيرين بود كه بعد از التقاط دو طعم آلاسكا چوبي و كالباس ليونر به آدم دست بدهد. خيارشورهاش زياد. گوجه فرنگي هاش لهيده
مادر كه معلم دبستان بود، خسته از مدرسه مي آمد. هول هولكي ناهار سرد را مي گذاشت توي دهانم. و مي خواست بخوابد كه مي ديد من با نگاه تمناوار، كتاب آورده ام مقابلش به خواهش
خسته نشدي دختر؟
نبودم. واژگان غلت مي خورد بر دامان سياه مادر. ماهي كوچولو گيجي مي زد در تاب هاي منحني دار نقاشي هاي مثقالي. دلم شنا در بي ساحل ترين آب هاي آزاد دنيا را مي خواست. كافي بود چشم ببندي. كافي بود با اولين موج معامله ي ناپايي كني، كافي بود بزني به آن درش. و مي رفتي با تمام گوش ماهي هاي خدا، طرح دوستي هاي ناباب مي بستي و چيز فهم مي شدي از بد حادثه
چيزي كه امروز بر تو معلوم مي شود هيچ خريدار ندارد در باتلاقي كه اسيرت گرفتند به خواري
 
آقا صمد
بزرگ
اين روزها باز ياد تو بخير. باور كن توي آخرين اسباب كشي، يك نامردي سه جعبه از كتابهام را، كش رفت. دو ماه گريه كردم. سه روز تب
 
آقا صمد
بزرگ
رفتم از جمعه بازار يك افست اش را خريدم. آن نمي شد اما تو بودي. خودت بودي. حالا با جلدي نازل. اما طعم همان آلاسكاهاي ظهر تابستان شهر را مي داد. اين روزها هيچ كسي توي كوچه ها، توي آن يخدان هاي آكاسيفي، آلاسكاي خانگي نمي فروشد
اين روزها خيلي طعم ها به تلخي مي زند. كتابنويس ها هم نمي دانند مزاق بچه كوچولوهايي مثه من، يك فهم هاي آنجايي مي خواهد. نه اين داستان هاي ناپخته ي بي مزه
اه
بي مزه است نبود ِ شما آقا صمد
 
 
 برگرفته از سایت صمد بهرنگی
نوشته شده توسط کلهر در ساعت 9:54 | لینک  |